تبليغاتX
حموم زنونه

دکتر هولاکویی می گه دختر پسر، حتی قبل از شروع رابطه و نزدیک شدنشون به ۵۰۰ ساعت زمان نیاز دارن برای حرف زدن و شناخت همدیگه تا تازه ببینن به درد هم می خورن یا نه. البته معمولا چیزایی که ما دیدیم اینه که جدیدا خانمها و آقایون گرامی بلانسبت روم به دیوار اول می رن با هم می خوابن، بعد که صبح از خواب پاشدن اسم همدیگه رو می پرسن و شروع به آشنایی باهم می کنن! نازی، الهی!! خوب واضح و مبرهن است که اینجا بحث ما این مدل آشنایی ها نیست و کلا هم که هر آشنا شدنی آشنایی نیس پدر جان و این مدل آشنایی ها هم که عاقبتی ندارن عزیزدل خواهر. ما بحثمون آشنایی و نزدیک شدنیه که تهش یه هدفی هست و حداقل به یه سفره عقدی، نامزدی، حنابندونی چیزی دو طرف فکر می کنن.
بعد از آشنایی اولیه و نزدیکی(اون نزدیکی نه برادر!! ای بابا! ما اینجا باید جوابگوی ذهن منحرف شماهام باشیم؟! خوب یه کم درست برداشت کن دیگه پدر من!) بله.. می گفتم! بعد از آشنایی اولیه و نزدیک شدن دو طرف نوبت به آشنایی عمقی و همچین بگی نگی آشنایی تا فیها خالدون طرف و جد و آباد و نوه نتیجه و نبیره می رسه که برای اون موضوع هم، علما می گن ۳۰۰۰ ساعت زمان لازمه تا دو طرف به طور کامل همو بشناسن و از ته توی هم سر در بیارن.
حالا منظور این نیست که شما بشین اینور میز، زید مورد نظرتم اونطرف و یه ساعت شماته دارم بذار بینتون و یه چشت به این ساعته باشه و یه چشتم به دهن یارو و هی حرفاشو گوش کنی و هی ساعتارو نگاه کنی و دقیقه هارو بشمری و مثلا ۵۰۰ ساعت اولم که رد کردی یهو شور حسینی بیگیرتت و بپری بالا پایین بگی آخ جون بردم!! منظور ازین عدد و رقم اینه که اولا یه تایم حدودی دستتون باشه که چقدر باید صرف کنین برای شناخت و نزدیکی به طرف، دوم هم اینکه مثلا بعد از یه ماه دوستی و معاشرت و رفت و اومد حس نکنین که حالا دیگه همه ی زیر و زبر و بالا و پایین طرف رو می شناسین و همین خوبه برای ازدواج و د برو که رفتی! باید وقت صرف کرد، حداقل حداقل یکسال باید باشید و وقت صرف کنید و بشناسید و ببینید و نتیجه گیری کنید و بالا پایین کنید و بعد تصمیم بگیرید. تورو جان بچه های نداشته اتون اینقدر شرتکی پرتکی نپرین تو دیگ و فکر نکنین به همین راحتیا می شه تصمیم به ازدواج گرفت. البته بنده اینم می دونم که ماشالا جوانان برومندمون در میهن شهید پرور، همینجوری صف نکشیدن دم خونه ی دخترا برای خواستگاری ازشون و از هرکیم می پرسی یه "بـــــــــه"، "پیــــــــــــــــش"، "فیـــــــــــــــــش"، "ای بابـــــــــــــــــــا" تحویلت می ده و پشت بندشم یه سری تکون می ده که یعنی چقدر از مرحله پرتی و ازدواج کجا بود و "اصلا منو ازدواج؟! نه من ازدواج می کنم نه ازدواج منو"!!!!! اینارو بهت تحویل می دن این جوانا برومنده، فقط من نمی دونم این همه آمار طلاق اونم تو رنج سنی ۲۰ تا ۳۵ سال روز به روز از کجا میاد!!

خوب این ازین، اما یه مورد خیلی مهم هم که در رابطه با پست قبله و دوست دارم حتما بگم اینه که بعد از اینکه تصمیمتون رو گرفتید و به طور قطعی با یک نفر موندین لطفا، خواهشا، ابدا و اکیدا دیگه نظر هیچ کس رو جویا نشید در مورد پارتنرتون. خصوصا نظر دوستا و آشناهای دورتر و در و همسایه. این چه کاریه که مثلا برای بار اول دوست دختر/پسرتونو بردین تو یه جمعی از دوستاتون و بعدش سریع می رین یواشکی ازشون می پرسین "خوب چطور بود؟!" یعنی چی؟ دیگه وقتی شماها مشورتتونو با نزدیکاتون کردین و تصمیمتونو گرفتین و یه نفرو انتخاب کردین دلیلی نداره به بقیه اجازه بدین که باز هم نظر بدن راجع به انتخاب شما. علاوه بر اینکه ملتم معمولا نمی یان تو چشم شما ایرادای طرفو صاف و ساده بگن و به جاش یه سری خزعبلاتی تحویلتون می دن که به هیچ دردتونم نمی خوره و بعدش می رن پشت سرتون خوب تلافیشو در میارن! خصوصا هیچ وقت راجع به قیافه ی پارتنرتون نظر نخواید یا نپرسید "چطوریم؟ به هم میایم؟!" شماها خودتون باید حس کنید بهم میاین یا میرین!!! بقیه نمی تونن اینو بهتون بگن! پس لطفا بین مشورت با نزدیکان و محترم شمردن نظرشون و  به همون اندازه هم محل ندادن به نظر اطرفیان یه بالانس ایجاد کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:20  توسط آبجی خانم  | 

خوب از امروز بر می گردیم به روال اصلی وبلاگ و از یه مدت دیگه شاید یه ماجرای جدید رو دوباره شروع کنم.

یکی از موضوعاتی که خیلی مهمه آدما اونم از نوع حسابی و عاقلش، مثل همه ی شماها بچه های گلم(!) بهش توجه کنن اینه که یک رابطه هرچقدرم که باب میل دو طرف باشه، باید تا حدودیم نظر مثبت اطرافیان رو جلب کنه. این به این معنی نیست که شما بشینی ببینی مامان و بابا و خاله خانم و عمه جان و عمو زاده ها و اقدس خانم همسایه و عباس آقا سبزی فروش و مش حیدر قصاب از دوست دختر/پسر شما خوششون میاد یا نه، ولی رابطه ای هم که همه ی اطرافیان دو طرف باهاش مخالفن صد در صد و بلکه امم هزار و پونصد درصد(!) یه جاهاییش می لنگه و از بیخ و بن اشکال داره !! وقتی پدر و مادر شما آدم جدیدی رو که باهاش یک رابطه رو شروع کردین تو همون برخورد اول نمی پسندن یا از رو گفته های شما و شنیده های خودشون می گن این آدم وصله ی ما نیست، وقتی خاله و عمه ی شما بر فرض که مثلا باهاشون صمیمی هستین با دیدن فرد جدید زندگیتون اخماشونو می کشن تو هم یا بعدا بهتون می گن این آدم به دردت نمی خوره یا رفیق و آشنا و دوست صمیمیتون بهتون متلک می ندازه و می بینین نمی تونه رابطه ی نزدیکی با فرد جدیدی زندگی شما برقرار کنه بفهمین یه جای کار می لنگه. نمی شه یهو همه ی دنیا و آدمای اطراف شما با کسی که شما جدیدا حس کردی عاشقش شدی لج باشن! این خیلی مهمه کسایی هم که شما رو دوست دارن و بهتون اهمیت می دن و می شناسنتون آدم جدیدی رو که باهاش وارد یک رابطه شدین حالا کاملا هم که نه ولی به طور نسبی بپسندن و براتون مناسب بدونن. عشق-البته من اسم عشق نمی ذارم روی این حالت. عشق از نظر من خیلی پاک و به دور از خطاس، روی این حالت بیشتر می شه اسم جنون و شیدایی گذاشت که معمولا هم خیلی زود از بین می ره و فراموش می شه- گاهی چشم آدم رو می بنده و اجازه ی تصمیم گیری درست و عاقلانه رو نمی ده، ولی اطرافیان شما و کسانی که شمارو می شناسن چشماشون بازه و می تونن ببینن اینی که دارین می رین توش راهه یا چاه ! این یه فاکتور خیلی مهمه و باید خیلی جدی بگیریدش و بسنجید که این آدمی رو که الان ادعا می کنید عاشقشید و می خواید باهاش زندگیتون رو ادامه بدید یا یه رابطه ی بلند مدت رو شروع کنید تا چه حد اطرافیان و عزیزانتون هم قبولش می کنن و می پسندنش. البته پر واضحه که این موضوع با مساله ی اینکه مثلا بعضی از خانواده ها یه نفر رو به دلیل نداشتن اسم و رسم خانوادگی یا ثروت در شان خودشون نمی دونن و کل فک و فامیل با فرد تازه وارد چپن فرق می کنه ولی حتی در این موارد هم باز باید خیلی با احتیاط جلو رفت و همه ی جوانب رو در نظر گرفت و بی گدار به آب نزد. فقط به صرف اینکه شما احساس می کنید اطرافیانتون بی منطق دارن باهاتون مخالفت می کنن نمی شه لج کرد و گفت کو* لقشون، هرکاری که صلاح بدونم خودم انجام می دم!!
اینم توجه کنید که منظور از اطرافیان و عزیزان، دقیقا همون کسانیه که مشخصاتشون چند خط بالاتر بولد شده، نه اینکه مثلا همکلاسی یا همکار شما راجع به دوست جدیدیتون یه نظر منفی بده و شما هم بگرخین که وای یه مخالف پیدا شد، پس باید تجدید نظر کنم!

این یه مقدمه بود در مورد قبل از شروع رابطه، تو پست بعد کمی راجع به شروع رابطه و اینکه اصلا چطور باید طرف رو شناخت و چقدر وقت صرف کرد حرف می زنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:9  توسط آبجی خانم  | 
قسمت آخر در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 3:34  توسط آبجی خانم  | 
قسمت اول

قسمـــــت دوم

قسمــــــــــت سوم

قسمـــــــــــــــت چهارم

قسمــــــــــــت پنجــــــــــم

قسمــــــــــــــــت ششـــــــــم

قسمـــــــــــــت هفـــــــــتــــــــــم

قسمــــــــــــــــت هشــــــــتـــــــــــم

قســـمـــــــــــــت نهـــــــــــــــــــــــــــــم

قسمــــــــــــت دهــــــــم در ادامه ی مطلب

از تاخیر در پست قسمت دهم معذرت می خوام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:48  توسط آبجی خانم  | 

 برای من دونستن یه موضوع جالبه. چون ماجرا به شیوه ی اول شخص و از زبان کتی داره روایت می شه همگی نتیجه گرفتید که من "کتی" هستم؟ یعنی هر نویسنده ای(من اسم خودمو نویسنده نمی ذارم! منظورم از نویسنده صرفا کسیه که می نویسه!!  به همین دلیل هم خیلی خنده ام می گیره از کسایی که هی می خوان سبک نوشتن منو نزدیک به نویسنده ی خاصی بدونن! این فقط یه ماجراییه که داره تعریف می شه، نه داستان سرایی!) بله عرض می کردم خدمتتون. یعنی هر نویسنده ای اگر نوشته اش به شیوه ی اول شخص روایت شد یعنی اون اتفاقات برای خودش افتاده؟ من این شیوه رو انتخاب کردم چون سلیس تر و صمیمی تره. از قسمت اول همه منو کتی فرض کردن.... من هیچ وقت نگفتم که "کتایون" هستم! و البته الانم نمی گم نیستم!! شما مختارید هرجور که بیشتر به دلتون می چسبه فکر کنید! این اصلا تاثیری رو روند داستان و باور پذیریش نداره. من فقط برام جالب بود بدونم دلیل اینکه همه مطمئنید که من کتایون هستم، چیه!
برای بار هزارم هم بگم که این اتفاقات واقعی هستن، مسلما برای نوشتنشون از یه سری افکت های نوشتاری استفاده شده که کمی داستان رو جذاب و قابل خوندن کنه، و دیالوگ ها ممکنه کلمه به کلمه همونی نباشن که در دنیای واقعی بیان شدن و نقل به مضمون باشن-جناب دگم!- ولی کلیت ماجرا واقعی هست و اتفاق افتاده.
دوم اینکه من به عمد تمام رفتارها رو با ریز به ریز جزئیات بیان می کنم دقیقا به این خاطر که نمی خوام اینجا الکی از مانی یا کتی قهرمان بسازم یا از نیما یه بدمن. اینا آدمای واقعی هستن با بدیها و خوبی های خودشون، اگر از رفتار و منش مانی خوشتون میاد تو یه سری از مسائل، از اینکه مثلا کیف کتی رو گشته خوشتون نمیاد! اگر کتی به عنوان یک دختر بلده چه جوری برخورد کنه تا طرف مقابلش جذب شه یا غرورشو دوست دارید، عوضش تو رابطه اش با نیما اصلا موفق نبوده و خیلیاتون ازین موضوع شاکی هستین که چرا حتی نیما رو ول کرده یا دیدین که همین غرورش بیخودی باعث شد مانی هم کمی ازش دلسرد بشه! اگر نیما حتی اعصاب شمارو با گیر دادناش خورد کرده، ولی آخر سر با حرفاش و برخورداش دلتون رو به رحم آورده و براش دلسوزی می کنین... اینجا شما با آدمای سیاه و سفید روبه رو نیستین، کسایی که یا بدمن کاملن یا بی نقص و فرشته صفت! این موضوع رو چند نفری متوجه شده بودن اما یه عده هم من حس کردم سردرگم موندن و نمی تونن تصمیم بگیرن که از کی تو این داستان خوششون میاد و کی آدم بده اس کی خوبه! اینجا همه مثل آدمای دنیای واقعی خاکسترین... دیگه تصمیم گیری با خودتون که کی بیشتر تیرگی داره و کی روشنی!
سوم هم اینکه تمام این ماجرا رو هم نوشته ای در راستای پست های اصلی این وبلاگ ببینید نه صرفا داستانی برای سرگرم شدن. از رفتارها، حرف ها، نوع اتفاقات و برخورد ها لطفا کمی نتیجه گیری کنید و در زندگی شخصیتون ازش استفاده کنین.
و مورد چهارم اینکه علت خیلی از کامنت های خصوصی رو متوجه نمی شم! بیشتر کسایی که کامنت خصوصی می ذارن حرفاشون خیلی معمولی و ساده اس!! لطفا اگر سوال یا حرف خاصی ندارید کامنتتون رو عمومی بفرستید.
در آخر هم ممنون ازینکه وقت می ذارید و این وبلاگ رو می خونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:49  توسط آبجی خانم 
قسمت اول

قسمــــت دوم

قسمـــــــت سوم

قسمــــــــــت چهارم

قســـــمــــــت پنـــــــجم

قســــــمــــــت شــــــــشم

قسمت هفتم در ادامه ی مطلب

تاخیر در پست قسمت جدید تقصیر بلاگفا و داون بودن سرورشون تو این چند روز بود !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:43  توسط آبجی خانم  | 
قسمت اول

قسمـــت دوم

قسمـــــت سوم

قسمــــــــت چهارم

قســـــمـــــــــــت پنجم

قسمت ششم در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط آبجی خانم  | 

خب یه کم برگردیم به رسالت اصلی وبلاگ و چهار کلومم راجع به مسائل حموم زنونه ای حرف بزنیم. اونجوریم چپ چپ نگاه نکن عموجان، زیر لبم فحش نده، خودتی!! قرار نیست که هردفعه اینجا داستان بخونین که ! اصن مگه هربار که اومدین قسمت جدید داستانتون به راه بود و خوندنین و رفتین یه دستت درد نکنه آبجی گفتین که حالا فحشم می دین !! عجبا !
خوب... حالا ازین حرفا بگذریم، خوبیت نداره رومون تو روی هم وا می شه! این حرفایی هم که الان می خوام بزنم خیلیم بی ربط به داستانی که تاحالا خوندین نیست.
خیلیاتون یا تو کامنتای خصوصی یا عمومی یا تو دلتون(!) گفتین که با افرادی مثل نیما از نزدیک برخورد داشتین یا حتی تو رابطه بودین و خلاصه داغ دلتون تازه شده بود.
می خواستم بگم تجربه نشون داده که توی بیشتر روابط از اول یکی از طرفین-چه دختر چه پسر- همچین حالتایی که حالا خیلیاتونم اسمشو می ذارین دیوونه بازی! رو ندارن و این اخلاقای عجیب غریب و گیر دادنای الکی و بیش از حد معمولا بعد از یه اتفاق یا تحول تو رابطه به وجود میان. یعنی یه چیزی می شه که باعث می شه پسر یا دختر اعتمادشون کم بشه و شک کنن و گیر دادناشون شروع بشه. شاید ماها دور و برمون تو پسرا بیشتر همچین حالتایی رو دیدیم، اما تو دخترا هم هست و اتفاقا خیلیم شدیدتره چون اون عدم اطمینان با حسادت زنانه هم قاطی می شه و اونوقت که دیگه خر بیار و باقالی بار کن ! خب اینکه دیگه گفتن نداره که همیشه باید توجه کرد که کاری نکنیم که اعتماد طرف مقابلمون کم بشه و بهمون شک کنه. حالا اون کار هرچی می تونه باشه که معمولا هم بسته به اخلاقای طرف آدم خودش می دونه چیکار نباید بکنه. اما اصل حرف من زمانیه که تخم شک تو دل یکی از طرفین کاشته شد و اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. حواستونو جمع کنین. اینجور مواقع وقتی آدما تو یه رابطه ای هستن که طرف بهشون شک داره عمدتا سه جور برخورد می کنن. یا بعد از کلی دعواهای خونین و بی حرمتی و کل کل کردن رابطه اشونو قطع می کنن، یا بدون اینکه خودشون متوجه شن ازینکه نمی تونن به طرف اثبات کنن شکش بی مورده دچار افسردگی می شن، یا اونا هم دقیقا مقابل به مثل می کنن و شروع می کنن به گیر دادنا و دیوونه کردن یارو. مورد اول باز خوبه، یه سری اعصاب خوردی های مقطعی داره و اگر نتونستن طرفو راضی کنن بالاخره باهاش قطع رابطه می کنن اما مورد دوم و سوم خطرناکه. خیلی از آدما هستن که حتی خودشونم نمی دونن افسرده شدن ولی حالتای شدید افسردگی دارن. این بیشتر برای خانما اتفاق می افته. وقتی که پارتنرشون بهشون شک داره و نمی تونن بهش ثابت کنن که اشتباه می کنه ممکنه دچار افسردگی بشن. ولی حالت سوم بیشتر برای آقایون اتفاق می افته. یعنی دختری که باهاش هستن بهشون شک داره، گیر الکی می ده و اعصابشونو بهم می ریزه، و اونا هم برای مقابل به مثل همون کارو با دختر می کنن. همون گیر دادن ها، همون شک های الکی و نتیجه می شه اینکه دو نفر بدون اینکه خودشونم متوجه باشن وارد بازی هم شدن، و حتی اونیم که تو مرامش نبوده گیر بده و برای لجبازی فقط خواسته اینکارو انجام بده کم کم این گیر دادن ها هم عادتش می شه و اونجاس که فاجعه رخ می ده. اینجور زوج ها معمولا نمی تونن به راحتیم از هم جدا شن چون انگار یه جوری لذت می برن از آزار دادن هم و یهو می بینی چندین و چند ساله که باهمن و فقط با هم دعواهای خونین دارن و رو اعصاب همن.
اینا تجربیاتی بود که من تو این زمینه داشتم و خواستم یه هشداری بدم که به شدت باید حواسو جمع کرد و ناخواداگاه وارد بازی های روانی طرف مقابل تو یک رابطه نشد که اصلا آخر عاقبت نداره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 8:39  توسط آبجی خانم  | 
 
< < آموزش قالب كدجاوا> >